ما شعله ای هستیم و قابی!
شمعی که در تاریکی می تابد.
و قابی که منظره ها را اسیر می کند.
شعله که ناپدید شود
قاب می شکند.
ومنظره باغ می شود.
چشم ما پروانه
+
نوشته شده در پنجشنبه 22 دی1390ساعت 23:5 توسط فرشید مختاری
|
ما دو دوتا چهارتا ییم!
حاصل جمع برداری اشیا.
اشیائی که از زمین می رویند.
ما تنهاییم.
تنها نه! یکه و تنها!
ما،... ما هستیم و خودمان!
و یک فاصله عجیب و سرگردان
بین شکل و معنی بودنمان.
ما ... (ادامه مطلب)
ادامه مطلب
+
نوشته شده در یکشنبه 4 دی1390ساعت 19:25 توسط فرشید مختاری
|
ما "عبارت"یم!
سوار بر خودروی "کلمه" در جاده بی انتهای زندگی
عبور می کنیم از کلمه ای که هستی ماست.
من سخنم!
خوب تعبیر می شوم اگر مرا خوب بخوانی.
+
نوشته شده در یکشنبه 15 آبان1390ساعت 22:1 توسط فرشید مختاری
|
ما هستیم
در آستانه غیب و شهود.
و به اندازه حال
بین گذشته و آینده
وجود داریم.
+
نوشته شده در چهارشنبه 31 فروردین1390ساعت 21:11 توسط فرشید مختاری
|
_ زندگی زیباست... زندگی زیباست... زندگی آتشگهی دیرینه پابرجاست... زندگی!... گر بیافروزیش رقص شعلهاش در هر کران پیداست. ورنه خاموش است و خاموشی گناه ماست. زندگی... گناه ماست...
" اَه ... مُخَمو خورد. از کی تا حالاست؟! همینطور تو کلّم ونگونگ میکنه."
میخواستم سریع از جایم بلند شوم تا از شرش خلاص شوم. ولی تن لشم اینقدر بیحس بود که حال تکان دادن خودم را نداشتم. قفسة سینهام درد میکرد و نفسکشیدن برایم سخت شده بود. با اینکه خیلی وقت بود بیدار شده بودم امّا همینطور توی رختخواب افتاده بودم. همین که نفس عمیقتری میکشیدم، درد تا زیر قفسة سینهام و پشتم و پهلوهایم ادامه پیدا میکرد. به آرامی سعی کردم خودم را به پهلو بغلتانم. تنم مثل یک شاخه خشک میخواست بشکند. از استخوانهایم صدای لولای درِ روغننخورده میشنیدم. به زحمت نشستم. مطمئناً اگر جاداشت و راه میداد باز هم میخوابیدم. نفس عمیقی کشیدم ... "آخی ... ششهام کمی باز شد."
_ زندگی زیباست. زندگی آتشگهی دیرینه پابرجاست. گر بیافروزیش...
"اَه... ای گور بابات کردم! مثل یک مگس مزاحم که دکش میکنی و باز وزوزکنان سر و کلهاش پیدا میشود، از نصف شب تو گوشم میخونه! اونم تو خواب! حالا هم که بیدار شدیم دست از سر کچلمون ورنمیداره... زندگی زیباست!... چقدر خوابیدم؟!"
از پشت پلکهایی که به قول مادرم شیطان رویش بیادبی کرده بود، تو فضای کمنور اتاق دنبال ساعت گشتم. ساعت روی طاقچة کوچک جلوی پنجره بود. نور تیزی از پنجره کوچک اطاق میتابید و تقریباً نیمی از اتاق را روشن میکرد. آنجایی که نور پنجره به فرش دستباف با عطر دستهای مادرم میخورد یک باغچة کوچولو از گلهای رؤیایی وسط اتاق زنده شده بود. صفحه ساعت تیره بود و من که با آن صورت نشستهام تا جلوی بینی خودم را نمیدیدم نمیتوانستم ساعت را تشخیص بدهم. امّا از روشنی حیاط که چشم را آزار میداد به نظر میرسید باید نزدیکیهای ظهر باشد. به زحمت بلند شدم و خودم را از دست رختخواب نجات دادم. "آخ آخ آخ..." تمام رودههایم هم درد میکرد. اینقدر پهلو به پهلو شده بودم، دل و رودم کلاف شده بود. آهسته آهسته... نیفتم!... به طرف در رفتم. دست چپم را به لبه دیوار گذاشتم و با کمی خم شدن توانستم دست راستم را به دستگیره در برسانم. وقتی لنگههای چوبی در باز شد، روشنی تمام فضای اتاق رو پر کرد. زود چشمهایم را روی هم گذاشتم. هوای تازه نفسم را باز میکرد. صداهایی آرام از آن طرف حیاط نشان میداد که مادر توی آشپزخانه مشغول است. کمکم میتوانستم چشمهایم را باز کنم. چند قدمی جلوتر رفتم. زیر گرمای آفتاب، قبل از اینکه خمیازهای به سراغم بیاید یک نفس عمیقی کشیدم و روی سکوی کوچک کنار باغچه نشستم. نور آفتاب گرمی لذیذ و آرامی را تو تنم زنده میکرد. تنم را توی سیلان لذتبخشش رها کردم و سرِ سنگینم را که هنوز خمار بود روی زانوهایم قرار دادم. موسیقی چکچک شیر آب که تو باغچه میریخت آرامش حیاط را تکرار و مداوم میکرد. صدای آشنایی به گوش میرسید: ... زندگی آتشگهی دیرینه پابرجاست... "ای جون مادرت ول کن!... خدایا..."
سرم را بلند کردم. گلهای صورتی و ارغوانی نیلوفر تمام قاب چشمهامو پر کرد. حالا دیگر شاخههای پرپیچ نیلوفر تمام دیوار حیاط را پوشانده بود. برگهای روی هم افتادهاش زیر نور آفتاب، سایه روشنهای بدیعی را آفریده بود.
_ گر بیافروزیش رقص شعلهاش...
شیر آب را باز کردم تا دست و صورتم را بشویم. شاید از دنیای خواب خارج بشوم و این شعره دست از سرم برداره. "کی این شعرو تو گوشم خونده؟ اونم تو خواب! آخی ... چقدر خنکه! ... خواب چی رو دیدم؟ یادم نمیآد خوابی دیده باشم..." اگه تشنه هم نبودم، خنکی این آب تشنگی را بیدار میکرد. میخواستم چند قلپ آب بخورم، اما الانه بود که دیگر بترکم. یادم نمیآمد این شعر را وقتی حفظ کرده باشم. چه کسی در من لانه کرده بود و برایم شعر میخواند؟ فکر میکردم خودم تشنهام، اما مثل اینکه این دستهایم و بازوهایم هم میل شدیدی به آب داشتند. دوست داشتم دستهایم را تا آرنج بشویم.
_ هی هی هی تو داری چکار میکنی؟! داری وضو میگیری؟!
_ من ... من دارم چکار میکنم؟!
_ حتماً میخوای بری نماز بخونی؟!
_ نماز چی؟ الان ساعت ... نمیدونم ... یعنی ... الان یه حسی در من هست که حتی دوست دارم برم بلند بلند نماز بخونم. آره!...
_ بهبه، چه عجب آقا بیدار شد!
_ سلام مامان صبح بخیر.
_ صبحی که البته هنوز آفتاب نزده! سحر شما بخیر!... میبینم وضو گرفتی، چیه، پسر من نماز خون شده؟
_ نه، وضو نگرفتم، همین طور دستمو شستم. یه جورایی حال داد. بوی نون تازه میآد، خیلی ضعف دارم.
_ اتفاقاً امروز از اون فتیرهای شیری که خیلی دوست داری پختم. همونجا بشین الان واست میآرم.
نسیم آرامی گلهای رنگارنگ باغچه رو به حرکت درآورد. گلهایی که من هیچ وقت اسمهایشان را یاد نگرفتم. بیشترشان رنگ زرد داشتند و گل درشت و قلمبه بودند. مثل خورشید میدرخشیدند. صورتم را که به آنها نزدیک میکردم، قبل از اینکه بویی حس کنم تمام دنیا نور محض میشد و گلهای کوچک دیگه که به شعلههای کوچک میمانست. هر سال اسمشان را از مادرم میپرسیدم، ولی اگر از من میپرسیدی، هیچکدام را نمیدانستم. صدا همچنان بود:... زندگی آتشگهی دیرینه پابرجاست. گر بیافروزیش...
_ هان چیه غرق گلها شدی؟ نیلوفرهارو دیدی امسال تا کجا رفته؟ بیا، اینم نون تازه و سرشیر تازه تازه و اینم چای قندپهلو. دیگه چی؟!
لبخند مثل همیشه روی لبهاش بود. همین طور که غرق گلستان چهرهاش بودم گفتم: "قربونت برم زندگی!" مادر به آشپزخانه برگشت. بوی عطر نان و سرشیر هوش از سرم میبرد. اما من چیزیم می شد. یک حرفی داشتم. به طرف اتاق رفتم و به آرامی طوری که مادر نفهمد در را بستم. سجادهای از نور با گلهایی از دستبافتههای مادرم در وسط اتاق پهن بود.
_ هان چیه؟ راستیراستی میخوام نماز بخونم.
به طرف سجاده رفتم و کنارش نشستم.
_ نه من نمیخوام نماز بخونم!... من میخوام نماز بخونم!
_ چیه؟ به چاپلوسی افتادی؟!
_ نه! من به چاپلوسی نیافتادم... مادر همیشه با نماز زندگی را شروع میکنه. بعدش هم برای خدا! که چاپلوسی نمیشه. تو فقط میخوای بدونی این کیه از دیشب داره با تو حرف میزنه؟
_ هی تو اصلاً کی هستی؟
به خودم که آمدم، دستهایم با هم بازی میکردند. نه! این طور نبود. رشتة کوچک مویی در دستهایم بود و داشتم آن را نوازش میکردم.
_ ببینم کوچولو تو دیگه از کجا پیدات شده؟ نکنه تویی داری باهام حرف میزنی؟
به خاطر این حرفهایی که در ذهنم خطور کرده بود، از عصبانیت رشتة کوچک مو را پرت کردم.
_ احمق چرا پرت و پلا میگی! پیش خودت معنی میتراشی؟ خرافاتی!
زیر چانهام که به سینهام چسبیده بود عرق کرده بود و آزارم میداد.
_ چرا که نه؟!
دنبال صدا گشتم. رشتة کوچک مو روی سجادهای که پنجره روی فرش دستباف با گرههای رنگارنگ دست مادرم پهن کرده بود افتاده بود. آرام با سر انگشتانم بغلش کردم؛ چقدر نرم و پر انعطاف بود.
_ تو از کجا اومدی؟ شبیه موهای مژه یا ابرو هستی. درسته که من خوش چشم و ابرو هستم، ولی فکر نمیکنم مژههای من اینقدر بلند و کشیده باشن. دستهایم رشته کوچک مو را نوازش میکرد.
_ عزیزم منو ببخش که پرتت کردم.
"آره، چرا که نه؟ مگه چه عیب داره اگه من بخوام با هرچی که میخوام معنی بیافرینم. اصلاً مگه نه اینکه خدا از هیچ همه چیرو آفریده و مگه ما خداگونه نیستیم. حتماً همین طوره، اگه ما نخوایم زندگی خاموشه. پس من..." صدای اذان بلند شد و بعد صدای مادرم که از حیاط به گوش رسید:
_ پسر تو کجایی؟ چرا صبحونتو نخوردی؟ به طرف حیاط رفتم. مادر کنار شیر آب آماده بود تا وضو بگیرد.
_ نمیخوری؟
_ چرا! اما قبل از اون میخوام یه شعر واست بخونم.
مادر هاج و واج نگاهم میکرد و من همینطور که دور باغچه میچرخیدم بلند بلند میخواندم: "زندگی زیباست. زندگی آتشگهی دیرینه پابرجاست. گر بیافروزیش رقص شعلهاش در هر کران پیداست. ورنه خاموش است و خاموشی گناه ماست. "
فرشید مختاری 1385
+
نوشته شده در پنجشنبه 27 آبان1389ساعت 21:47 توسط فرشید مختاری
|
خیلی وقتا... و شاید یکی مثل من همیشه! میگیم: چرا حرف همدیگه رو نمیفهمیم! شاید منظورمون رو نمیتونیم خوب بیان کنیم یا دیگران نمیتونند! خیلی وقتا خیلی چیزا رو فاکتور میگیریم رو این حساب که از بدیهیاته و حتما همه میدونند و متوجهش هستند! بعد میبینیم که نه بابا خیلی ها خیلی هم بی خبرند!
تازگیها به این فهم از زندگی رسیدم که ای بابا! اصلا فرض اولم اشتباهه! کلا! و نه اینکه من در ارتباطام چه دیداری و چه شنیداری و چه نمیدونم نوشتاری مخصوصا! به اون رضایتی که میخوام نمیرسم اصلا به جز این هم نباید باشه! به عبارت دیگه نمی بایست با خودم بجنگم که چرا ما زبان و حرف همدیگه رو نمیفهمیم! که اصلا حق مطلب هم همینه! یعنی قرار نیست ما حرف همدیگه رو بفهمیم و این حالت طبیعی مساله هست! و اتفاقی که باید بیفته اینه که سعی کنیم و تلاش کنیم تا حرف همدیگه رو بفهمیم! این خیلی مساله مهمی بوده که من نمیدونستم و فکر میکنم اکثر مردم هم مثل من باشند!
به خاطر همینه که خیلی وقته نمیشه نوشت! چی بنویسم؟ برای کی بنویسم! اصلا چی میخوام بگم؟!!! چیزایی که خواننده من قرار نیست کاملا اونو درک کنه و چه بسا تو اون لحظه ای که از ظن خویش یار من میشه چیزی رو استفهام کنه که غرض و مرض من نبوده و نیست...
این مطلب رو برای توضیح ننوشتنهام گذاشتم و این اواخر هنوز نمیدونمم! شاید اگه ده سال پیش این راز زندگی رو میفهمیدم تا حالا حتما دنیاهای دیگری رو هم کشف کرده بودم.
یا حق
+
نوشته شده در جمعه 24 اردیبهشت1389ساعت 16:18 توسط فرشید مختاری
|
وقتی به تاریخ مشروطه نگاه می کنیم و آنچه که بر سر ملت و کشور ما در طی این دوران گذشته می نگریم، جزو دردناک ترین مسایل بازی خوردن همیشگی ما از اجانب مخصوصا روباه پیر! انگلستان بوده است که در طی این مدت یک لحظه اب خوش از گلوی ما پایین نرفت! مساله دخالت دیگران در سرنوشت ما به قدری عادی و عادت شده بود که دچار نوعی خودباختگی شده بودیم و خودمان را باور نداشتیم! به حدی که متاسفانه کسانی ـ چنانکه امروز هم هستند ـ انقلاب شکوهمند سال ۵۷ را کار بیگانگان می دانستند! اما امروز به فاصله سی سال از انقلاب شاهد نسلی از سیاست مداران در کشور هستیم که انصافا یاد و خاطره خواجه نظام الملک ها را زنده می کنند و در این انتخاباتی که گذشت نشان دادند کار خود را خوب بلدند! و اگر امروز (با نگاهی بدبینانه) ما مردم گوی میدان بازی سیاست آنها شده باشیم هم ملالی نیست! که بهتر و خوش تر از ان است تا بیگانه ای بازیمان دهد! با این مقدمه دوست دارم به مناسبت ۱۶ آذر که ...
ادامه مطلب
+
نوشته شده در دوشنبه 16 آذر1388ساعت 1:50 توسط فرشید مختاری
|
"واسمع ندایی اذا نادیتک" "مناجات شعبانیه"
امشب...
آتشی خواهم افروخت
و خواهم رقصید.
خدایان همیشه از ما دور بوده اند.
صدای مرا نمی شنوند.
۲۳ رمضان ۱۳۸۸
+
نوشته شده در دوشنبه 20 مهر1388ساعت 23:40 توسط فرشید مختاری
|
می گفت:
اسرار ازل را نه تو دانی و نه من!
وین حرف معما نه تو خوانی و نه من!
هست از پس پرده گفتگوی من و تو!
چون پرده بر افتد نه تو مانی و نه من!
با احترام به محضر خیام عزیز عرض کردم:
اسرار ازل را تو ندانی!... نه من!
وین حرف معما تو نخوانی!... نه من!
هست از پس پرده گفتگوی من و تو
چو پرده برافتد تو نمانی!!! ... نه من!!!
+
نوشته شده در پنجشنبه 15 مرداد1388ساعت 22:10 توسط فرشید مختاری
|
می گویی!: نا امید کننده هست ولی همیشه همین طور بوده! در طول تاریخ! که هنر و به تبع هنر مند ...
ادامه مطلب
+
نوشته شده در دوشنبه 18 خرداد1388ساعت 21:44 توسط فرشید مختاری
|