دیشب از سکوت اتاق به سکوت حیاط جا به جا شده بودم. ستاره ای در افق چشمک می زد. سیگاری گیراندم و به قد سیگار به او اندیشیدم. از اندیشه که باز آمدم ستاره نبود.
ستاره ها برای چه چشمک می زنند!
+
نوشته شده در چهارشنبه 2 فروردین1391ساعت 11:44 توسط فرشید
|
۱. من هنوز "جدایی نادر از سیمین" رو ندیدم!!! حال می کنی چقدر به روزم؟!! خب این هم از مزایای شهرستانی بودن که سینما نداریم و البته دلایل شخصی و خصوصی... راستش دیشب تصمیم جدی داشتم بشینم ببینم خستگی نذاشت!
۲. دوستی که ایام نوروز سالی که گذشت برای حمایت از "جدایی" در برابر "اخراجی ها" از شهرستان پا شده بود رفته بود تهران تا فیلم رو ببینه و ازش و از خودش! و جریان اپوزیسیونش! حمایت کنه، برگشتنی می گفت؛ انگار گول خورده! و همه این رقابت درست کردن ها و سر و صداها برنامه ریزی شده و کار حکومته! و فیلم فرهادی رو هم در راستای سیاست گذاریهای داخلی توصیف می کرد.
۳. وقتی جایزه گلدن کلاپ رو گرفت احساس کردم جنجالی در داخل شکل گرفت و طیف هایی به شکل غیر قابل قبولی به فیلم تاختند و حتی به نوعی از طرف مسئولین بی اعتنایی هایی شد! با خودم می گفتم عجب مملکتی داریم که از یه طرف به یه فیلم تو جشنواره خودش جایزه میده و از طرف دیگه موفقیتشو نمیتونه ببینه! اما امروز بعد از جشن اسکار و دریافت جایزه و مخصوصا رقابت فیلم با یک اثر اسراییلی و شادباش های داخلی! با خودم میگم: "ای ایرانیهای مارمولک!" بعید نیست همه لعن و نفرینای این چند وقته برای فریب دشمن بوده باشه! دشمنی که همیشه سیاسی کاری میکنه! فکر میکنم با پنبه سرشو بریدیم!
۴. فرهادی جایزه گرفته دمش گرم و گلی به گوشه جمالش! اما به تو چه؟ نه جدی! به تو چه ربط داره و چه دخلی به تو داره هی ایرانی ایرانی میکنی؟ فرهادی ده تا جایزه دیگه از این به بعد فیلماش میگیره، تو چیکار میتونی بکنی؟ اگه خیلی ادعات میشه خودت کاری بکن. کمبود شخصیت هم نداشته باش تا با جایزه اسکار به ایرانی بودنت افتخار کنی. حالا برو گم شو!
۵. من که با تو نبودم! ناراحت شدی؟ نکنه تو هم کمبود داری؟
+
نوشته شده در چهارشنبه 10 اسفند1390ساعت 6:59 توسط فرشید
|
درک کمدی برای بازیگر و کارگردان نمایش کمدی، شبیه درک معماری برای آدمهاست.
تو قدم اول از هر کسی نا آشنا درباره معماری بپرسی، معماری رو همه ساخت و سازهایی میدونه که هر جا تمدنی باشه میتوان دید. از باشکوه ترین ساختمان ها تا آنچه آقایان معمار! بساز بفروش خلق می کنند. اما اگه برات سوال باشه که معماری چیه و چرا هنر به شمار میاد تازه میفهمی که معماری صرفا ساختن یک ساختمان بر اساس یک نقشه که آقا مهندس به دستت میده نیست! وقتی معماری رو میفهمی، حتی نگاهت به چهار دیواری که شبا زیرش میخوابی هم عوض میشه!
طی دو هفته گذشته، ۵ تا تئاتر دیدم و یحتمل طی دو هفته آینده به عدد ۱۰ برسه! چله کوچیکه امسال همراه شده با چله هنری گروه بامداد به سرپرستی استاد رحیم موسوی. چله هنری تئاتر طنز.
چیزی که از این چند اجرا آموختم این بود که سابقه و تجربه تئاتری کافی، دلیل نمیشه که بتونی کارهای کمدی رو هم خوب اجرا کنی. مخصوصا متن هایی که ایرانی نیست. اجرای خوب کمدی حتما به درک معماری کمدی داره!
کمی ترسیدم! راستش یه متن کمدی رو برای اجرا انتخاب کردم! مخصوصا از این جهت که بین بچه ها پیچیده و هر کی منو میبینه می پرسه: متن دست گرفتی؟ می دونم کار سختیه فقط خدا کمکم کنه به آخر برسونمش.
+
نوشته شده در شنبه 6 اسفند1390ساعت 0:14 توسط فرشید
|
"شان علی استون" رو اگه تا حالا نمیشناختی الان دیگه حتما میشناسی! پسر الیور استون معروف. مسلمان شد! نمیدونم واکنش شما چی بوده اما خیلی ها میگن "ما چه خیری از مسلمون بودن خودمون دیدیم که حالا این بنده خدا رو به مسلمونی آورده"
واقعیت اینه که مسلمونی به ادعا و شعار نیست. و چنانکه افتاده و دانی هر چیزی در حد ادعا بمونه باعث نفرت میشه! حالا نمیخوام قضاوتی هم درباره الیور استون یا هر کس دیگه ای داشته باشم اما...
بعضی وقتا فکر میکنم زندگی یه بازیه مثل دو امدادی! همون دوی که یکی یه لوله ای! تو دستش داره بعد به نفر بعدی تحویل میده تا بقیشو او بدوه! و خودش میاسته. خودم تجربه هایی رو داشتم و دیدم. مثلا همون دوستی که تو خدمت سربازی منو هل دادن تو وادی هنر خودش دقیقا همون وقت از هنر دست کشید! یعنی لوله رو داد دست من تا بقیشو من بدوم!
این چند وقتی هر ایرانی دینداری که از افول اخلاقی بعضی از بازیگران سینما خبری میشنید از گلشیفته و جداییش از همسرش و "یه کارایی با بچه ها می کنیم" هاش تو پاریس تا ماجرای معتمد آریا خداییش دلش می گرفت که این مسایل جدا از جنبه شخصیش که به خودشون ربط میده از اونجایی که قاعدتا هر هنرمدی باید تعهدی نسبت به باورهای جامعه اش داشته باشه با مساله مسلمون بودن ما رابطه مستقیم داشت.
شاید وقتش شده بود بخشی از باورهامون نسبت به هنرمندای مسلمان مثل اون لوله تو دو امدادی دست به دست شه!
+
نوشته شده در پنجشنبه 27 بهمن1390ساعت 22:36 توسط فرشید
|
فقط اپیزود اول و دوم رو میتونید بخونید!
سومی تحریمه! اگه بخونی دیگه هیچی!!
مقدمه: تحریم که بشی؛ محروم میشی! محروم هم باشی سر لج میای و بعدش تحریم باعث میشه به استعدادهای داخلیت توجه کنی و خودشکوفا بشی! به ذهنم رسید فلسفه تحریم رو در سه بعد سیاسی، اخلاقی و اجتماعی فرهنگی موتیف وار ردیابی کنم.
1. تحریم سیاسی غرب علیه ایران باعث شد ما ظرف سی سال متحول بشیم. خلاص!
2. در حیطه اخلاق هم همین شکله! "آب کم جو تشنگی آور به دست... تا بجوشد آبت از بالا و پست" اما نکته فقط همین نیست! گاهی فکر میکنم این منع و تحریم قانون زندگیه! فکرشو بکن از روز اول اول زندگی با تحریم حضرت آدم شروع شد! خداییش اگه علیه السلام تحریم نمی شد الان این همه داستان داشتیم؟ خب نداشتیم دیگه!
3. اما سرعت تحولات ما در طی سالهای اخیر فقط سیاسی و علمی نبوده و مخصوصا در حیطه اجتماع و فرهنگ هم تغییر و تحولات عجیبی داشتیم. شما فکر نمی کنید این همه تغییر علت اصلیش تحریم و منعی بوده که در حیطه هایی از فرهنگ و اجتماع صورت گرفته؟ خداییش ایرانی جماعت اگه بهش نمیگفتی اینا رو نبین و اینا رو نخون و این کارو نکن و ... با خصلت تاریخی خودش که "کاف گاف" هست! خودشو توسعه فرهنگی اجتماعی میداد؟ عمرا!
پ ن:
* اگه اپیزود اول و دوم رو نخوندی برو بخونش! دو سه خط بیشتر نیست!
** اپیزود دوم رو میشد طولانی تر نوشت به دلیل رازداری این کارو نکردم چون جزو اسراره مثلا فکرشو بکن شیطان از ظرفیتهای داخلی حضرت آدم حساب بشه!
*** اصطلاح "کاف گاف" رو همین امروز اختراع کردم! به خاطر تحریم! قانون کپی رایت رو رعایت کنین لطفا با ذکر منبع ازش استفاده کنین!
**** بدینوسیله از همه کسانی که با تحریم باعث شدن تکونی به خودمون بدیم تشکر می نماییم.
+
نوشته شده در شنبه 15 بهمن1390ساعت 9:48 توسط فرشید
|
ما شعله ای هستیم و قابی!
شمعی که در تاریکی می تابد.
و قابی که منظره ها را اسیر می کند.
شعله که ناپدید شود
قاب می شکند.
ومنظره باغ می شود.
چشم ما پروانه
+
نوشته شده در پنجشنبه 22 دی1390ساعت 23:5 توسط فرشید
|
ما دو دوتا چهارتا ییم!
حاصل جمع برداری اشیا.
اشیائی که از زمین می رویند.
ما تنهاییم.
تنها نه! یکه و تنها!
ما،... ما هستیم و خودمان!
و یک فاصله عجیب و سرگردان
بین شکل و معنی بودنمان.
ما ... (ادامه مطلب)
ادامه مطلب
+
نوشته شده در یکشنبه 4 دی1390ساعت 19:25 توسط فرشید
|
ما "عبارت"یم!
سوار بر خودروی "کلمه" در جاده بی انتهای زندگی
عبور می کنیم از کلمه ای که هستی ماست.
من سخنم!
خوب تعبیر می شوم اگر مرا خوب بخوانی.
+
نوشته شده در یکشنبه 15 آبان1390ساعت 22:1 توسط فرشید
|
ما هستیم
در آستانه غیب و شهود.
و به اندازه حال
بین گذشته و آینده
وجود داریم.
+
نوشته شده در چهارشنبه 31 فروردین1390ساعت 21:11 توسط فرشید
|
_ زندگی زیباست... زندگی زیباست... زندگی آتشگهی دیرینه پابرجاست... زندگی!... گر بیافروزیش رقص شعلهاش در هر کران پیداست. ورنه خاموش است و خاموشی گناه ماست. زندگی... گناه ماست...
" اَه ... مُخَمو خورد. از کی تا حالاست؟! همینطور تو کلّم ونگونگ میکنه."
میخواستم سریع از جایم بلند شوم تا از شرش خلاص شوم. ولی تن لشم اینقدر بیحس بود که حال تکان دادن خودم را نداشتم. قفسة سینهام درد میکرد و نفسکشیدن برایم سخت شده بود. با اینکه خیلی وقت بود بیدار شده بودم امّا همینطور توی رختخواب افتاده بودم. همین که نفس عمیقتری میکشیدم، درد تا زیر قفسة سینهام و پشتم و پهلوهایم ادامه پیدا میکرد. به آرامی سعی کردم خودم را به پهلو بغلتانم. تنم مثل یک شاخه خشک میخواست بشکند. از استخوانهایم صدای لولای درِ روغننخورده میشنیدم. به زحمت نشستم. مطمئناً اگر جاداشت و راه میداد باز هم میخوابیدم. نفس عمیقی کشیدم ... "آخی ... ششهام کمی باز شد."
_ زندگی زیباست. زندگی آتشگهی دیرینه پابرجاست. گر بیافروزیش...
"اَه... ای گور بابات کردم! مثل یک مگس مزاحم که دکش میکنی و باز وزوزکنان سر و کلهاش پیدا میشود، از نصف شب تو گوشم میخونه! اونم تو خواب! حالا هم که بیدار شدیم دست از سر کچلمون ورنمیداره... زندگی زیباست!... چقدر خوابیدم؟!"
از پشت پلکهایی که به قول مادرم شیطان رویش بیادبی کرده بود، تو فضای کمنور اتاق دنبال ساعت گشتم. ساعت روی طاقچة کوچک جلوی پنجره بود. نور تیزی از پنجره کوچک اطاق میتابید و تقریباً نیمی از اتاق را روشن میکرد. آنجایی که نور پنجره به فرش دستباف با عطر دستهای مادرم میخورد یک باغچة کوچولو از گلهای رؤیایی وسط اتاق زنده شده بود. صفحه ساعت تیره بود و من که با آن صورت نشستهام تا جلوی بینی خودم را نمیدیدم نمیتوانستم ساعت را تشخیص بدهم. امّا از روشنی حیاط که چشم را آزار میداد به نظر میرسید باید نزدیکیهای ظهر باشد. به زحمت بلند شدم و خودم را از دست رختخواب نجات دادم. "آخ آخ آخ..." تمام رودههایم هم درد میکرد. اینقدر پهلو به پهلو شده بودم، دل و رودم کلاف شده بود. آهسته آهسته... نیفتم!... به طرف در رفتم. دست چپم را به لبه دیوار گذاشتم و با کمی خم شدن توانستم دست راستم را به دستگیره در برسانم. وقتی لنگههای چوبی در باز شد، روشنی تمام فضای اتاق رو پر کرد. زود چشمهایم را روی هم گذاشتم. هوای تازه نفسم را باز میکرد. صداهایی آرام از آن طرف حیاط نشان میداد که مادر توی آشپزخانه مشغول است. کمکم میتوانستم چشمهایم را باز کنم. چند قدمی جلوتر رفتم. زیر گرمای آفتاب، قبل از اینکه خمیازهای به سراغم بیاید یک نفس عمیقی کشیدم و روی سکوی کوچک کنار باغچه نشستم. نور آفتاب گرمی لذیذ و آرامی را تو تنم زنده میکرد. تنم را توی سیلان لذتبخشش رها کردم و سرِ سنگینم را که هنوز خمار بود روی زانوهایم قرار دادم. موسیقی چکچک شیر آب که تو باغچه میریخت آرامش حیاط را تکرار و مداوم میکرد. صدای آشنایی به گوش میرسید: ... زندگی آتشگهی دیرینه پابرجاست... "ای جون مادرت ول کن!... خدایا..."
سرم را بلند کردم. گلهای صورتی و ارغوانی نیلوفر تمام قاب چشمهامو پر کرد. حالا دیگر شاخههای پرپیچ نیلوفر تمام دیوار حیاط را پوشانده بود. برگهای روی هم افتادهاش زیر نور آفتاب، سایه روشنهای بدیعی را آفریده بود.
_ گر بیافروزیش رقص شعلهاش...
شیر آب را باز کردم تا دست و صورتم را بشویم. شاید از دنیای خواب خارج بشوم و این شعره دست از سرم برداره. "کی این شعرو تو گوشم خونده؟ اونم تو خواب! آخی ... چقدر خنکه! ... خواب چی رو دیدم؟ یادم نمیآد خوابی دیده باشم..." اگه تشنه هم نبودم، خنکی این آب تشنگی را بیدار میکرد. میخواستم چند قلپ آب بخورم، اما الانه بود که دیگر بترکم. یادم نمیآمد این شعر را وقتی حفظ کرده باشم. چه کسی در من لانه کرده بود و برایم شعر میخواند؟ فکر میکردم خودم تشنهام، اما مثل اینکه این دستهایم و بازوهایم هم میل شدیدی به آب داشتند. دوست داشتم دستهایم را تا آرنج بشویم.
_ هی هی هی تو داری چکار میکنی؟! داری وضو میگیری؟!
_ من ... من دارم چکار میکنم؟!
_ حتماً میخوای بری نماز بخونی؟!
_ نماز چی؟ الان ساعت ... نمیدونم ... یعنی ... الان یه حسی در من هست که حتی دوست دارم برم بلند بلند نماز بخونم. آره!...
_ بهبه، چه عجب آقا بیدار شد!
_ سلام مامان صبح بخیر.
_ صبحی که البته هنوز آفتاب نزده! سحر شما بخیر!... میبینم وضو گرفتی، چیه، پسر من نماز خون شده؟
_ نه، وضو نگرفتم، همین طور دستمو شستم. یه جورایی حال داد. بوی نون تازه میآد، خیلی ضعف دارم.
_ اتفاقاً امروز از اون فتیرهای شیری که خیلی دوست داری پختم. همونجا بشین الان واست میآرم.
نسیم آرامی گلهای رنگارنگ باغچه رو به حرکت درآورد. گلهایی که من هیچ وقت اسمهایشان را یاد نگرفتم. بیشترشان رنگ زرد داشتند و گل درشت و قلمبه بودند. مثل خورشید میدرخشیدند. صورتم را که به آنها نزدیک میکردم، قبل از اینکه بویی حس کنم تمام دنیا نور محض میشد و گلهای کوچک دیگه که به شعلههای کوچک میمانست. هر سال اسمشان را از مادرم میپرسیدم، ولی اگر از من میپرسیدی، هیچکدام را نمیدانستم. صدا همچنان بود:... زندگی آتشگهی دیرینه پابرجاست. گر بیافروزیش...
_ هان چیه غرق گلها شدی؟ نیلوفرهارو دیدی امسال تا کجا رفته؟ بیا، اینم نون تازه و سرشیر تازه تازه و اینم چای قندپهلو. دیگه چی؟!
لبخند مثل همیشه روی لبهاش بود. همین طور که غرق گلستان چهرهاش بودم گفتم: "قربونت برم زندگی!" مادر به آشپزخانه برگشت. بوی عطر نان و سرشیر هوش از سرم میبرد. اما من چیزیم می شد. یک حرفی داشتم. به طرف اتاق رفتم و به آرامی طوری که مادر نفهمد در را بستم. سجادهای از نور با گلهایی از دستبافتههای مادرم در وسط اتاق پهن بود.
_ هان چیه؟ راستیراستی میخوام نماز بخونم.
به طرف سجاده رفتم و کنارش نشستم.
_ نه من نمیخوام نماز بخونم!... من میخوام نماز بخونم!
_ چیه؟ به چاپلوسی افتادی؟!
_ نه! من به چاپلوسی نیافتادم... مادر همیشه با نماز زندگی را شروع میکنه. بعدش هم برای خدا! که چاپلوسی نمیشه. تو فقط میخوای بدونی این کیه از دیشب داره با تو حرف میزنه؟
_ هی تو اصلاً کی هستی؟
به خودم که آمدم، دستهایم با هم بازی میکردند. نه! این طور نبود. رشتة کوچک مویی در دستهایم بود و داشتم آن را نوازش میکردم.
_ ببینم کوچولو تو دیگه از کجا پیدات شده؟ نکنه تویی داری باهام حرف میزنی؟
به خاطر این حرفهایی که در ذهنم خطور کرده بود، از عصبانیت رشتة کوچک مو را پرت کردم.
_ احمق چرا پرت و پلا میگی! پیش خودت معنی میتراشی؟ خرافاتی!
زیر چانهام که به سینهام چسبیده بود عرق کرده بود و آزارم میداد.
_ چرا که نه؟!
دنبال صدا گشتم. رشتة کوچک مو روی سجادهای که پنجره روی فرش دستباف با گرههای رنگارنگ دست مادرم پهن کرده بود افتاده بود. آرام با سر انگشتانم بغلش کردم؛ چقدر نرم و پر انعطاف بود.
_ تو از کجا اومدی؟ شبیه موهای مژه یا ابرو هستی. درسته که من خوش چشم و ابرو هستم، ولی فکر نمیکنم مژههای من اینقدر بلند و کشیده باشن. دستهایم رشته کوچک مو را نوازش میکرد.
_ عزیزم منو ببخش که پرتت کردم.
"آره، چرا که نه؟ مگه چه عیب داره اگه من بخوام با هرچی که میخوام معنی بیافرینم. اصلاً مگه نه اینکه خدا از هیچ همه چیرو آفریده و مگه ما خداگونه نیستیم. حتماً همین طوره، اگه ما نخوایم زندگی خاموشه. پس من..." صدای اذان بلند شد و بعد صدای مادرم که از حیاط به گوش رسید:
_ پسر تو کجایی؟ چرا صبحونتو نخوردی؟ به طرف حیاط رفتم. مادر کنار شیر آب آماده بود تا وضو بگیرد.
_ نمیخوری؟
_ چرا! اما قبل از اون میخوام یه شعر واست بخونم.
مادر هاج و واج نگاهم میکرد و من همینطور که دور باغچه میچرخیدم بلند بلند میخواندم: "زندگی زیباست. زندگی آتشگهی دیرینه پابرجاست. گر بیافروزیش رقص شعلهاش در هر کران پیداست. ورنه خاموش است و خاموشی گناه ماست. "
فرشید مختاری 1385
+
نوشته شده در پنجشنبه 27 آبان1389ساعت 21:47 توسط فرشید
|