تبليغاتX
آ ه را ه - بار پر بار!

سلام!

سال نو مبارک! حالتون خوبه! الهی که همیشه شاد و خرم و سرزنده و شکوفا باشید! بهتون بگن همیشه بهار!

تو این نوروز عزیز!  بسیار  خوشحالم  که رخصت یافتم  به عنوان عیدی بهار اولین نوشته ام رو تقدیم کنم! از اقا فرشیدم ممنونم!

نمیدونم این روزایی که از نوروز گذشت چه کردین! کجا رفتین! چطور گذروندین! ایا اصلا امکانش برای شما بود سفری برین؟ بزنین بیرون! به دوستا و اشناها سری بزنین٬ یا که نه مثل خیلی ها فقط تو خونه نشستین و نهایتا به برنامه های تلوزیون اکتفا کردین!!! اگه اینطور بوده امیدوارم حداقل این یکی دوروزه پایان تعطیلات رو یه جورایی دریابین و به قول معروف یه بادی از نوع بهاریش به تن و جونتون بخوره که اساسا زنده کننده است! حتما این شعر مولانا رو شنیدین که میگه:

                    گفت پیغمبر به اصحاب کبار                   تن مپوشانید از باد بهار

از همین الان امیدوارم سیزده تون به در! باشه و چهارده تون مبارک!

راستش ما هم که داشتیم کم کم از جوونی کسل کنندمون نا امید می شدیم! امسال ابر و باد و مه و خورشید و فلک! انگاری یه جورایی دلشون به رحم اومد و دست به دست  هم  دادن  تا آرزو به دل نمونیم و یه مجمل سفری رفته باشیم! اون هم چه سفری!

قصه این طوری شروع شد که همین اقا فرشید مدیر وبلاگ (الهی قربونش برم) یه روزی اومد دستی به شونه ما زد و گفت: آماده ای یا نه نخاله! ما هم قشر مستضعف و محروم که اصولا به جز برای خِر خِر کردن نباید برای چیز دیگه ای اماده باشیم گفتم: هان! چه کار باید بکنم این شب  و  روزای  آخر سال  هم  دست  از سر ما بر نمیداری و این حرفا  که دیدم داره میخنده و میگه: نه نخاله جون! این دفعه فرق میکنه! زود برو بار و بندیلتو جمع کن آماده شو بریم سفر! همین طور داشتم نگاهش میکردم مات و مبهوت! که ادامه داد:  ما  داریم  میریم  مسافرت  تو نمیخوای بیای؟

از خوشحالی در پوست خودم نمیگنجیدم! خدا جون ممنونتم! قربونت برم که چقدر مهربونی بالاخره ما هم مثل بقیه یه شمالی میریم! وااااااااااای... بوس بوس بوس ماچ ماچ ماچ... دستامو به لبم میزدم و حواله اسمون میکردم و وسط وسطاش تند تند وسایلمو جمع میکردم!

ــ بیا اینم لیست وسایلی که باید اماده کنی...

صدای فرشید بود که دیدم کاغذی دستشه و داره به طرفم میاد کاغذو بهم داد و گفت: بجنب که خیلی کار داریم حیرون داشتم خط به خط یادداشتای کاغذو میخوندم که گفت: اینا چیه برداشتی مگه میخوای بری پیک نیک! چادر و پتو و... بندوبساطی جمع کردی ها نگاهمو از رو کاغذ برداشتم و به چشماش دوختم. گفت: چه خبر؟ کجا به سلامتی؟ اینا چیه جمع و جور کردی؟ گفتم: مگه نگفتی سفر... زد زیر خنده و گفت: بجنب ! بجنب بچه جون که دیرمون شد! شاکی شدم و گفتم: گرفتی ما رو اقا فرشید یه بار میگی وسایلتو جمع کن یه بار هم اومدی لیست دوربین و فیلم و باطری بهم تحویل میدی! اومد جلو و دو تا دستشو گذاشت رو شونه هامو گفت: باید از کاروان فیلم بگیریم! خدا رو چه دیدی شاید یه کار دانشجویی دراومد و دادیم جشنواره!

گفتم: کاروان دیگه کدومه؟! گفت: کاروان راهیان نور دیگه! بنده خدا فکر کردی میریم سواحل قناری! گفتم: ولی... حرفم و قطع کرد وگفت: خود دانی میخوای بیای یا نه؟ سفرمون مستضعفیه و البته فرهنگی! با شرایط بسیار عالی! کجا میتوی با 25هزار تومن یه هفته بری مسافرت! گفتم: یه بار خواستیم بریم سفر ها.... ادامه داد: همون دیگه! وقتی یه بار بیشتر نمیتونی بری بهتر از این چی میخوای! همین یه بار از ده بار هم بیشتر میارزه! راه بیفت... خودت میفهمی! میدونستم که عاشق جمالم نیستن دعوتم کنن و سلام گرگ بی طمع نیست ولی چه میشد کرد شاید خیری توش بود ضمن اینکه از هیچی بهتر بود نگاهی به کاغذ انداختمو رفتم تا افاضات اقایونو تدارک ببینم.

شش روز طول کشید شش روزی که شب روز نشناختیم و یکسره و بدو بدو هم سفر میکردیم و هم بازدید و هم تصویر برداری! همراه بچه های ورزشکار بودیم شاید فصل بهار بهترین فصل برای سفر به جنوب بود تا چهار فصل کامل رو تو این سرزمین اهورایی ببینیم جدای از اون علاوه بر مسافرت زمینی فرصتی دست داد تا سفر دریایی یا آبی رو نیز تجربه کنیم! با یک کشتی توریستی مسافت ابادان تا دهنه خلیج فارس رو رفت و برگشت طی کردیم شهر های مختلفو دیدیم و ادمهای متفاوت والبته فضاهای بسیار متنوع از معبد شهدای طلائیه گرفته تا معبد چغا زنبیل یه گردش کامل بود هر چند فشرده!

طلائیه که رسیدیم مثل بقیه روزها ی سفر حالا که سر پدرمادرمون رو دور دیده بودیم منم یه تیپ خفنی زده بودم! تو دار و دسته فرشید اینا کلی بیا و برو داشتم که یکی صدام زد: آهای نخاله! تو اینجا چه کار میکنی؟ باورم نمیشد به این زودی معروف شده باشم! بهش نزدیک شدم و باهاش سلام احوالپرسی کردم و گفتم: ما با هم هستیم دیگه! داریم تصویر میگیریم. یه نگاهی به سر و وضعم انداخت و گفت: این چیه دستته؟ گفتم: جعبه دوربینه! من نگهش میدارم! گفت: نگفتی برای چی اومدی اینجا؟ گفتم: با بقیه بچه ها هستم دیگه! ما با همیم! یک نگاهی به اطراف کرد و لبخندی زد و گفت: منظورم اینه که چی باعث شد بیای؟... انگیزت چی بوده؟ چرا اینجا؟ تازه فهمیدم که میخواد بهم گیر بده! با خودم گفتم الان میدونم باهات چکار کنم تو هنوز میخوای منو وارسی کنی که ببینی هیچی حالیم هست یا نه! گفتم: مگه باید حتما انگیزه داشته باشم؟ گفت: خب چرا نرفتی جای دیگه گفتم: به هر حال یک بارو که باید میومدم! گفت: خب برای چی اومدی؟ میدونستم دنبال چی بود گفتم: نگرفتی داداش من! حالا من انگیزه ای داشتم یا نداشتم! فهمیدم یا نفهمیدم که کجا اومدم! من میگم هر کسی! اصلا من نه! هر کسی که تو مملکت زندگی میکنه یک دفعه رو که باید بیاد اینجا! اصلا هیچ انگیزه و هدفی نداشته باشه! یعنی اینجا این ظرفیتو نداره که حداقل یک بار هر ایرانی که تو این دوره زمونه زندگی میکنه بیاد اینجا و برگرده!؟ اینجا بود که سکوت کرد و سری تکون داد و بعد به همراهش نگاه کرد که اون هم سکوتی با لبخندی محو چهره افتاب دیدشو پوشونده بود گفتم: من باید برم ببخشید دیرم میشه! ممکنه بگین اسممو از کجا فهمیدین؟ لبخندی زد و گفت: هیچی... مهم نیست! سخت نگیر! باهاشون خدا حافظی کردم و رفتم دنبال بچه ها تا از کاروان جانمونم ولی نفهمیدم از کجا اسممو میدونستن! بنده خدا چه جور هم کم اورد! نمیدونست این یه بارو از یه بار توفیق اجباری که فرشید گفته بود تقلب زدم!

+ نوشته شده در سه شنبه 13 فروردین1387ساعت 1:59 توسط نخاله |